تبليغاتX
وست ویژن _ اصفهان مسترز تیم
وست ویژن _ اصفهان مسترز تیم
 برداشت آزاد
 

خدایا عقیده ام را از دست عقده ام برهان

 

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در جمعه بیست و سوم آذر 1386
 قدرت بینش


قدرت بینش

 


مسافري در مكزيك در ساحلي دور افتاده قدم مي زد. مردی را ديد كه مدام خم می شد و چيزی را از روی زمين برمي داشت و داخل اقيانوس می انداخت. نزديك تر رفت و ديد كه او صدف هايی را كه به ساحل افتاده بودند به آب باز می گرداند.

جلو رفت و از او پرسيد كه چه كار مي كند. مرد پاسخ داد كه الان موقع مد درياست و آب اين صدف ها را به ساحل آورده و اگر آن ها را به آب بر نگردانم از كمبود اكسيژن خواهند مرد. مسافر گفت می فهمم اما در اين ساحل هزاران هزار صدف وجود دارد. تو كه نمی تواني به آن ها كمك كني و همه ی آن ها را به آب بر گردانی. ضمنا این ساحل کیلومترها امتداد دارد. نمي بينی كار تو هيچ تفاوتی در اوضاع ايجاد نمی كند و مفید نیست.

مرد مودبانه به صحبت های مسافر گوش کرد و لبخندي زد. خم شد و دوباره صدفی را برداشت و آن را به آب انداخت و جواب داد:

براي اين يكی که مفید بود...


گاهی با خود فکر  می کنیم که خوب میلیون ها نفر در این دنیا بی هدف و سرگردان و محتاج کمک هستند. مگر به چند نفر از آن ها می توان کمک کرد؟ به نظر نمی آید کمک کردن به چند نفر تغییر محسوسی در اوضاع ایجاد کند.

اما می توانیم این  قضیه را از یک دید دیگر هم نگاه کنیم. تصور کنید هر فردی یکی از آن صدف هاست. یکی از میلیون ها صدف نیازمند کمک و راهنمایی. نیازمند دستی که آن ها را به دریای زندگی برگرداند. اگر از این دید به ماجرا نگاه کنیم، دیگر کمک کردن حتی به یک نفر، فقط یک نفر هرگز کاری بی فایده به نظر نخواهد رسید.
حال می خواهم به شما بگویم که معرفی شرکت وست ویژن به هر فرد در واقع کمکی بزرگ است به او و اگر شما از معرفی کار به دیگران بترسید و یا آن را بی فایده بدانید، مطمئن باشید که شاهد مرگ رویاها و اهدافتان خواهید بود ولی اگر هر فرد را صدفی بدانید و وست ویژن را اقیانوسی برای کمک به افراد، آن وقت است که برای معرفی کار به دوستانتان تمام تلاشتان را به کار می گیرید.
فقط باید بدانید که اگر دست روی دست بگذارید تمام افراد شما(صدف ها) از دست می روند( می میرند). پس همه ی شما عزیزانی که به عنوان بازاریاب شرکت فعال هستید ولی موفق نشده اید، در همین لحظه با خود احد کنید که تلاش خود را برای انداختن صدف ها به دل اقیانوس بیشتر کنید.
موفق باشید

 

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 مروری بر زندگی نامه ی یکی دیگر از مشاهیر جهان


زندگی نامه ی نیوتن(قسمت دوم)

 

 

کشفیات نیوتن
قانون نیروی گرانش او پس از شیوع طاعون و بازگشت به ملک مزروعی مادرش، طی 18 ماه به آگاهی ها و کشف هایی بیش از آن چه که دانشمندان دیگر در طول عمر خود دست می‌یابند، دست یافت. او در این مدت ساخت و ساز قانون نیروی گرانش را آغاز کرد. او درباره ی نور و رنگ های آن پژوهش کرد، دلیل جزر و مد را کشف کرد، قوانین و حرکات به خصوصی را به درستی تشخیص داد و معادله‌هایی برای آن نوشت که بعدها اساس و بنیان دانش مکانیک شد. در مورد نیروی گرانش نیوتن معتقد بود که نه تنها زمین چنین نیروی گرانشی دارد، بلکه تمام اجسام و اجرام چنین خصوصیتی دارند.


روزی که او منشوری را در دست گرفت و اجازه داد تا پرتو نور خورشید از میان آن بتابد، او با این کار کشف کرد که نور سفید به هنگام ورود به منشور شیشه‌ای منحرف می‌شود و به 7 پرتو نور اصلی با رنگ های گوناگون تجزیه می‌شود. آن ها رنگ های رنگین کمان هستند که طیف یا بیناب نامیده می‌شوند و عبارتند از: سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش.

او تمام این کشفیات را در یک دوره ی زمانی 18 ماهه به انجام رسانید. بالاخره طاعون ریشه کن شد و او به لندن برگشت تا تحصیلات خود را به پایان برساند و 3 سال پس از آن را صرف کاوش و پژوهش در ماهیت و طبیعت نور کرد. او همچنین نخستین دوربین نجومی آینه‌ای را ساخت. تلسکوپ آینه‌ای رصدخانه ی مونت پالومار در کالیفرنیا نیز، که آینه ی آن 5 متر قطر دارد بر اساس اصول و قواعد نیوتن بنا شده است.

دوران میان سالی و بیماری نیوتن
نیوتن در اثر مطالعات فراوان مبتلا به ناراحتی عصبی شد. از دو ناراحتی عصبی که نیوتن پیدا کرد، اولی ظاهرا در سال 1678 و دومی در سال بعد از فوت مادر او بود. در این دوره وی مدت 6 سال از هر گونه مکاتبه مربوط به تلاش های ذهنی دست کشید، به هر صورت عالم کیهانی بود. دوران مابین 1684 و 1686 از نظر تاریخ فکری بشر مقام ارجمندی دارد، در این دوران هالی توانست با تدبیر بسیار نیوتن را وا دارد که اکتشافات خویش را در نجوم و علم حرکات به منظور انتشار تدوین کند و نیوتن نیز به این کار رضایت داد.

در سال 1687 در 45 سالگی قانون جاذبه ی زمین و سه قانون درباره ی حرکت را در کتابش که به زبان لاتین نوشته شده بود، با خرج هالی منتشر کرد. نیوتن به مطالعات عظیم دیگری پرداخت که حتی امروزه نیز کامل نشده است و آن این که با به کار بردن قوانین علم الحرکات و قانون جاذبه ی عمومی فرو رفتگی زمین را در دو قطب آن، که نتیجه ی دوران روزانه ی زمین به دور محورش می‌باشد محاسبه کرد و به کمک این محاسبه در صدد برآمد سیر تکامل تدریجی سیاره را مورد مطالعه قرار دهد. نیوتن تغییرات وزن اجسام را برحسب تغییر عرض جغرافیایی مکان به دست آورد و نیز ثابت کرد که هر جسم تو خالی که به سطوح مروی متحدالمرکز و متجانس محدود شده باشد، نمی‌تواند هیچ گونه نیرویی بر اجسام با ابعاد کوچک که در نقطه ی غیر مشخصی در داخل آن قرار داشته باشند، اعمال کند.

نیوتن در پاییز سال 1692 هنگامی که به 50 سالگی رسید نزدیک می‌شد به سختی مریض و بستری شد، بطوری که از هر گونه قوت و غذایی بیزار شد و دچار بی‌خوابی مفرط گردید که به تدریج به بی‌خوابی کامل تبدیل شد. خبر کسالت شدید نیوتن در قاره ی اروپا انتشار یافت. لیکن بعد از آن که خبر بهبودی او را دادند دوستانش شادمان گردیدند. حکومت بریتانیا به منظور قدردانی از خدمات این دانشمند بزرگ یک منصب بسیار بالای دولتی به وی اعطاء کرد و او در سال 1700 میلادی به عنوان خزانه دار کل سلطنتی منصوب شد، منصبی که تا آخر عمرش آن را حفظ کرد.

در همان سال به عضویت آکادمی علمی فرانسه نیز انتخاب شد، در سال 1705 اعلی حضرت ملکه آن (ملکه انگلستان) به وی عنوان "سر" اعطاء کرد و به احتمال قوی اعطای این افتخار بیشتر به مناسبت خدمات او در ضرب مسکوکات بوده است تا به علت تقدم فضل او در معبد عقل و کمال.

نیوتن از نگاه خودش
وی چندی پیش از وفاتش با نگاهی به زندگی علمی طولانی گذشته‌اش از آن این خلاصه را بدست داد:
"من نمی‌دانم به چشم مردم دنیا چگونه می‌آیم، اما در چشم خود به کودکی می‌مانم که در کنار دریا بازی می‌کند و توجه خود را هر زمان به یافتن ریگی صاف تر یا صدفی زیباتر منعطف می‌کند. در حالی که اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان نامکشوف مانده در جلوی او گسترده است، آخرین روزهای زندگی وی تأثر برانگیز و از جنبه انسانی قوی و عمیق بوده است. اگر چه نیوتن نیز مانند سایر افراد بشر از رنج فراوان بی‌بهره نماند لیکن بردباری بسیاری که در مقابل درد و شکنجه دائمی دو سه سال اخیر زندگانی خویش نشان داد شکوفه‌های دیگری بر تاج گلی که بر فرق او قرار دارد می‌افزاید.

وداع با دنیا
در آخرین روزهای زندگی از درد جان گداز آسوده بود در نهایت آرامش در 20 مارس 1727 در 84 سالگی در لندن در گذشت و با عزت و شرف بسیار در وستمینستر آبی به خاک سپرده شد. برای قدردانی از این دانشمند بزرگ واحد نیرو را نیوتن نامیده‌اند. بدون تردید می‌توان گفت در تاریخ بشریت نامی از مافوق نیوتن وجود نداشته و هیچ اثری از لحاظ عظمت و بزرگی مانند کتاب(اصول) او نخواهد بود.

نظریات لاپلاس و لاگرانژ در مورد نیوتن
لاپلاس بزرگترین ادامه دهنده ی اکتشافات او درباره‌اش چنین می‌گوید: کتاب "اصول" بنای معظمی است که تا ابد عمق دانش نابغه ی بزرگی را که کاشف مهمترین قوانین طبیعت بوده است به جهانیان ملل خوهد داشت.

لاگرانژ درباره او چنین می‌گوید: نیوتن خوشبخت بود که توانست دستگاه جهان را توصیف کند. افسوس که در عالم بیش از یک آسمان وجود ندارد.

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 مروری بر زندگی نامه ی یکی دیگر از مشاهیر جهان

              
زندگی نامه ی نیوتن(قسمت اول)

 


آیزاک نیوتن که در روز 25 دسامبر 1642 یعنی سال مرگ گالیله متولد شد، از خانواده‌ای است که افراد آن کشاورز مستقل و متوسط الحال بودند و مجاور دریا در قریه ی "وولستورپ" می‌زیستند. نیوتن قبل از موعد متولد شد و زودرس به دنیا آمد و چنان ضعیف بود که مادر گمان برد او حتی روز اول زندگی را نمی تواند به پایان ببرد. پدرش نیز در عین حال اسحق نام داشت و در 30 سالگی و قبل از تولد فرزندش در گذشت. پدرش مردی بوده است ضعیف، با رفتار غیر عادی، زودرنج و عصبی مزاج. مادرش "هانا آیسکاف" زنی بود مقتصد، خانه داری بود صاحب کفایت و صنعتگری با لیاقت. آیزاک دوره ی کودکی شادی نداشت.

او سه ساله بود که مادرش با بارناباس المیت کشیش مرفه با سنی دو برابر سن خود ازدواج کرد. جدایی از مادر ظاهرا سخت بر شخصیت او اثر گذاشت و تقریبا مسلم است که رفتار بعدی وی نسبت به زنان را نیز شکل داد. نیوتن هیچ گاه ازدواج نکرد، اما یک بار (شاید هم دو بار) نامزد کرد به نظر می‌آمد که تمرکز او منحصرا روی کارش بود. نه سالی که نیوتن در وولستورپ جدا از مادر گذرانید، برای وی سال های دردناکی بود. آموزش ابتدایی رسمی نیوتن در دو مدرسه ی کوچک دهکده‌های "اسکلینگتن" و "راچفورد" صورت گرفته بود که هر دو برای رفت و آمد روزانه به خانه ی او نزدیک بودند.

کشف استعداد
چنین به نظر می‌رسد که اولین بار دایی او که کشیشی به نام ویلیام آیسکاف بوده است متوجه شد که در نیوتن استعدادی مافوق کودکان عادی وجود دارد. بدین ترتیب ویلیام آیسکاف مادر را مجاب کرد که کودک را به دانشگاه "کمبریج" (که خودش نیز از شاگردان قدیمی این دانشگاه بود) بفرستد. زیرا مادر نیوتن قصد داشت وی را در خانه نگه دارد تا در کارهای مزرعه به او کمک کند. در این هنگام نیوتن 15 ساله بود. کمبریج در آن زمان دیگر "آکسفورد" را از مقام اولی که داشت خلع کرده، به قلب پیوریتانیسم انگلیس و کانون زندگی روشنفکری آن کشور بدل شده بود.

نیوتن در آن جا مانند هزاران دانشجوی دیگر دوره ی کارشناسی، خود را غرق مطالعه ی آثار ارسطو و افلاطون می‌کرد. نیوتن در یکی از روزهای سال 1663 یا 1664 شعار زیر را در کتابچه ی یادداشت خود وارد کرد. "افلاطون دوست من و ارسطو هم دوست من است، اما بهترین دوست من حقیقت است." او از کارهای دکارت در هندسه تحلیلی شروع کرده سریعا تا مبحث روش های جبری پیش آمده بود، در آوریل 1665 که نیوتن درجه ی کارشناسی خود را گرفت، دوره ی آموزشی او که می‌توانست چشمگیرترین دوره در کل تاریخ دانشگاه باشد بدون هیچ گونه شناسایی رسمی به اتمام رسید.

در حدود سال 1665 مرض طاعون شیوع یافت و دانشگاه دانشجویان خود را مرخص کرد. نیوتن به زادگاه خود مراجعت کرد. همین موقع بود که هوش و استعداد نابغه ی بزرگ آشکار گشت، زیرا تمام کتاب ها و جزوه‌های خود را در دانشگاه جا گذاشته بود فکر خود را آزاد گذاشت که به تنهایی از منابع خاص خود استفاده نماید. در این هنگام نیوتن بیش از 22 سال نداشت ولی بیش از "ارشمیدس" و "دکارت" درباره ی معرفت ساختمان جهان دقیق شده بود. نیوتن ضمن دو سالی که در وولستورپ بود حساب عناصر بی نهایت کوچک قانون جاذبه ی عمومی را کشف کرد و تئوری نور را بنیان گذاشت.


داستان سیب نیوتن
این داستان که سقوط سیبی از درخت نیوتن را به فکر کشف جاذبه ی عمومی انداخته است به نظر درست می‌آید او از آن لحظه این پرسش ها را برای خود مطرح کرد: چرا سیب به پایین و نه بالا سقوط می‌کند؟ و چرا ماه بر زمین نمی‌افتد؟ این اندیشه‌ها بعدها او را به کشف قانون نیروی گرانش رهنمون کرد. هنگامی که نیوتن چندین سال بعد پاسخ این پرسش را توانست بیابد، در واقع یکی از قانون های فیزیک را کشف کرده بود که بر تمام عالم حکم فرماست.

ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 ابتکاری جالب از مک دونالد
 

یک بیلبورد تبلیغاتی خلاقانه از مك دونالد

 

 

TinyPic image


 شرکت مك دونالد در تبلیغ خلاقانه ی فوق و در قالب یك بیلبورد به صورتی هوشمندانه اقدام به معرفی برند و محصولات خود نموده است. این بیلبورد محصولات غذایی مك دونالد را به ترتیب زمان مصرف نمایش می دهد. لگوی مك دونالد كه به صورت m است طوری بالای این بیلبورد نصب شده است كه در هر ساعت سایه ی این لگو روی محصول غذایی خاصی قرار می گیرد. به عنوان مثال در تصویر فوق كه در ساعت 12 ظهر گرفته شده است، سایه ی لگوی مك دونالد روی همبرگر مك دونالد قرار گرفته است. یعنی این كه : الان ظهر شده است و موقع خوردن همبرگر مك دونالد است.

این بیلبورد در هر ساعت به شما می گوید كه وقت خوردن كدام یك از محصولات مك دونالد فرا رسیده است. به این ترتیب این بیلبورد تبلیغاتی تمام آن چه لازم است را به صورتی هوشمندانه و آن هم فقط با یك تصویر پویا به مخاطب انتقال می دهد.

با تشکر از خبرنگاران عصر نوین

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 دیوار شیشه ای ذهن


دیوار شیشه ای ذهن

 


یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نذاشت.

میدونید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن.
افرادی که دارن تو نت ورک های دیگه کار می کنن رو ببینین.
چند تا از دوستای من تو نت آمگا کار می کنن. وقتی بهشون گفتیم محصولی که کمپانی شما ارائه می ده 40000 تومان می ارزه نه 150000 تومان چنان از کمپانی و محصولش دفاع و تعریف کردن که هر کی اونجا بود متقاعد می شد که این محصول دو برابر قیمت کمپانی ارزش داره!!!
اما ما وست ویژنی ها چی کار می کنیم؟
هر محصولی که می یاد هزار تا ایراد ازش می گیریم و آخرشم تو دادگاه ذهنمون به این نتیجه می رسیم که محصول ارائه شده نصف قیمتی که وست ویژن می فروشه هم نمی ارزه!!!!!!
توی بهترین کمپانی نت ورک ایران کار می کنیم، اما انقدر دیوار شیشه ای برای خودمون ساختیم که وقتی با خودمون خلوت می کنیم به این نتیجه می رسیم که وست ویژن کمپانی قدرتمندی نیست و دیگه جواب نمی ده و هزار و یک ایراد بهش وارده و دیگه باید کار رو ول کرد.
واقعا این جمله رو باید طلا گرفت که "تا یه چیزی رو داریم قدرشو نداریم و بعد که از دستش دادیم تازه می فهمیم که چه موهبتی دست ما بود و ما بی خبر."
حقیقت اینه که ما وست ویژنی ها عادت کردیم از در منفی بافی و با همون دیوار شیشه ای به شرکتمون، کارمون و بالاسری هامون و حتی اهداف و رویاهامون نگاه کنیم.
ما ترسو شدیم. ما از هر تغییر خوبی که توی شرکت ایجاد می شه می ترسیم.
خودمون با دستای خودمون و با ذهنیت اشتباهمون جلوی پیشرفت خودمون رو می گیریم و بعدش هم می گردیم دنبال مقصر که مسلما دیوار کوتاه تر از سایت، لیدرها، شرکت و... پیدا نمی کنیم.
فکر می کنم که وقتش رسیده تا دیوارهای شیشه ای که دور خودمون کشیدیم رو بشکنیم و واقع بینانه و مطمئن به شرکتمون، مدیر عامل فهیمش، مسئولینش، لیدرهاش، پلان کاریش و محصولاتش نگاه کنیم.
واقعا وقتش نشده که باورمون رو درست کنیم؟

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  |
 خوش شانسی یا بدشانسی


خوش شانسی یا بدشانسی

 

در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه ی همسایگان برای دل داری به خانه اش آمدند و گفتند:"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!"
روستازاده ی پیر در جواب گفت:"از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه که این بد شانسیه!"

هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:"عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!"
پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"

فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند:"عجب شانس بدی!"
و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه ی پیرمرد رفتند:"عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!"
و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟"

بر گرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن ( پيرو قلب خود باشيد)نوشته ی: اندرو متيوس

دوستان عزیز منظور اصلی من از نوشتن این داستان این بود که از هر اتفاقی که برای شما پیش می آید برداشت بد نکنید. شما از کجا می دانید که چه چیزی در پس اتفاقی که برای شما افتاده، قرار دارد؟
همه ی ما می دانیم که کمپانی کوئست چیست و چگونه باعث ایجاد مشکلاتی زیاد برای نت ورک مارکتینگ در ایران شد.
من در روزی که برای گردهمایی وبلاگ نویسان به تهران آمده بودم به دعوت یکی از دوستان به جایی رفتم که بعدا متوجه شدم آن جا Office گروهی از اعضای کوئست است.
باورم نمی شد که در این شرایط هنوز کوئستی ها کار کنند و موفق هم باشند.
آن جا از خودم پرسیدم چرا این ها با این جو منفی و با این کمپانی هوا فروش!!! تا این حد قدرتمند و با ایمان کار می کنند؟
فقط و فقط به یک جواب رسیدم. چون هر اتفاقی که برایشان می افتد مانند پیرمرد داستان ما با خود می گویند: "از کجا معلوم که این از خوش شانسی ما بوده یا بد شانسیمان؟
آن ها از دل هر ضعف و مشکلی یک نقطه ی قوت پیدا می کنند.
اما ما وست ویژنی ها...
از دل هر نقطه ی قوت و پیشرفتی یک ضعف بیرون می کشیم و فقط همان را می بینیم.
همیشه در حاشیه ایم و همیشه مانند دشمنان شرکت در پی نقاط ضعیفیم.

آیا فکر نمی کنید وقت آن رسیده که نگرش خود را نسبت به شرکت، مجموعه، لیدرها و ... عوض کنیم؟

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386  |
 خوشبختي چه شكليه ؟

                            خوشبختي چه شكليه ؟

 

تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد و مي توانيد آنچه را كه فكر مي كنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد، اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش مي رساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق مي سازد.
اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم ، موقعيت ، يا شكست ، خوشبختي و يا درد و رنج حكم مي دهد.

تصوير ذهني شما مي تواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، مي تواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، مي تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب مي كنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد، از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلايي ترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيت ها، نه خيالات واهي ، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.

اشخاصي كه در سالهاي شكل گيري شخصيت شان طوري تربيت شده اند كه مي توانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع مي توانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند.

با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود مي آيد.

اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:

1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.

2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد.

داستان جالبي شنيده ام كه براي شما نيز مي گويم : در سالن آرايشگاه مردانه اي چند آقا با هم از ماشين شان صحبت مي كردند. يكي از آنها مي گويد: ماشين شورلت خوبي دارم ، شصت و چهار هزار كيلومتر كار كرده و آخ نگفته ، دوست او گفت :

ماشين من هفتاد هزار كيلومتر كار كرده و هر بيست كيلومتر روغن آن را عوض مي كنم و خلاصه هر كدام اطلاعات بسيار دقيق و فني ارايه مي كردند و همان موقع پيرمرد صاحب سالن گفت : كدام يك از شما همين قدر مواظب روح خودتان هم هستيد؟!

كدام يك از شما از تصوير ذهني خود چيزي مي داند؟ همه ما ظاهراً انسانهاي مرتب و خوش لباسي هستيم به آرايشگاه مي رويم و روغن ماشين هايمان را به طور مرتب عوض مي كنيم .

اما كدام يك از ما هر روز هدفهاي مثبت و انديشه هاي قشنگ خودمان را مرور مي كنيم ؟ و هر روز را با يك ايده و هدف نو آغاز مي كنيم .

جرج برنارد شاو، زماني خوانندگان آثارش را به تميز نگه داشتن روان شان توصيه مي كرد. به اعتقاد او روان انسان همانند پنجره اي است كه انسان از پشت آن زندگي و محيط اطرافش را تماشا مي كند.

نكتة مهم اينجاست كه بسياري از ما، از اتومبيل خودمان ، وسايل خانه و طلاهايمان بهتر و بيشتر از تصاوير ذهني مان نگهداري مي كنيم ، تصوير ذهني خود را جايي گم مي كنيم و همراه آن انگيزه خوشبخت شدن را از دست مي دهيم . مواظب خودمان و روحمان و انديشه هاي قشنگمان باشيم . نگذاريم كه هيچ باد مخالفي ابرهاي سياه را روبه روي پنجره ذهنمان بياورد

.

|+| نوشته شده توسط سما در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 کودک


کودک

 

کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن. مرغ دریائی آوازی خواند، کودک نشنید.
سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن. رعد در آسمان پیچید، اما کودک گوش نکرد.

کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت خدایا بگذار ببینمت. ستاره ای درخشید، اما کودک ندید.
کودک فریاد زد خدایا معجزه ای نشانم بده و یک زندگی متولد شد، اما کودک نفهمید.

کودک با نا امیدی گریست:خدایا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم کجائی.
بنابراین خدا پائین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت...

 

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در دوشنبه نهم مهر 1386  |
 قابلیت شما در برنامه ریزی صحیح، قبل از عمل، معیار توانایی شماست


برای هر روز از قبل برنامه ریزی کنید

 


حتما این سوال قدیمی را شنیده اید: ((چطور یک فیل را می خورند ؟)) والبته جواب هم این است: (( لقمه لقمه !))
شما چطور بزرگترین و زشت ترین قورباغه تان را می خورید؟ به همین ترتیب: ابتدا آن را به طور فعالیت های مرحله به مرحله ای تقسیم نموده و سپس اولین فعالیت را آغاز می نمایید. ذهن شما، یعنی توانایی تان برای تفکر، برنامه ریزی و تصمیم گیری قوی ترین ابزاری است که برای غلبه بر تنبلی و افزایش کارآیی خود در اختیار دارید. توانایی شما در تعیین اهداف، برنامه ریزی و اقدام برای رسیدن به اهداف خط مشی شما در زندگی می باشد.

فکر کردن و برنامه ریزی نمودن نیرو های ذهنی و خلاقیت شما را فعال نموده و انرژی ذهنی و جسمی تان را افزایش می دهد. بر عکس، همان طور که "آلکس مک کنری" می گوید :((کارایی بی برنامه دلیل هر شکستی است.))
قابلیت شما در خوب برنامه ریزی کردن قبل از عمل کردن، معیار توانایی کلی شماست. هر قدر بهتر برنامه ریزی کنید راحت تر بر تنبلی غلبه می نمایید. دست به کار شوید، قورباغه تان را قورت می دهید و به پیشروی ادامه می دهید. یکی از اساسی ترین اهداف شما در کار باید این باشد که بیشترین بازده ممکن را از سرمایه، انرژی های ذهنی، عاطفی و جسمی خود به دست آورید. نکته ی جالب اینجاست که هر دقیقه ای که برای برنامه ریزی می پردازید، معادل ده دقیقه کار صرفه جویی می کنید. برنامه ریزی روزانه بیش از 10 تا 20 دقیقه از وقت شما را نمی گیرد، اما با همین صرف وقت اندک می توانید حداقل دو ساعت (100 تا 120 دقیقه) از وقتی را که در روز تلف می کنید یا به کارهای متفرقه ی غیر ضروری می پردازید صرفه جویی نمایید.

شاید نام فرمول ((شش پی ))را شنیده باشید این فرمول می گوید:

"Proper Prior Planning Prevents Poor Performance."

((برنامه ریزی قبلی مناسب، مانع از عملکرد ضعیف می شود.))

وقتی درمی یابید که برنامه ریزی تا چه اندازه می تواند در بالا بردن میزان کارایی و عملکرد شما مفید باشد تعجب می کنید که چرا درصد کمی از افراد به برنامه ریزی روزانه می پردازند و این در حالی است که برنامه ریزی، کار واقعا ساده ای است. تنها چیزی که برای این کار لازم دارید یک تکه کاغذ و یک قلم است. اساس کار ((پالم پالیوت))که پیشرفته ترین برنامه ی کامپیوتری برای برنامه ریزی زمان بندی شده است نیز بر همین منوال می باشد:بنشینید و قبل از انجام هر کاری لیست کارهایی که باید انجام دهید را تهیه نمایید. همواره بر طبق لیست تهیه شده عمل کنید. هر زمان که کار تازه ای پیش رویتان قرار گرفت قبل از آن که دست به کار انجام آن شوید آن را به لیست اضافه نمایید. از همان روزی که کار کردن از روی لیست را آغاز کنید 25 درصد یا بیشتر میزان کارایی و بازده تان افزایش می یابد.
منبع: کتاب معروف "قورباغه را قورت بده"

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در شنبه هفتم مهر 1386  |
 نارسیس


نارسیس

 

نارسیس (نرگس) جوان زيبای بود كه هر روز می رفت تا زيبايی خود را در در ياچه ای تماشا كند. چنان شيفته ی خود می شد كه روزی به درون درياچه افتاد و غرق شد.
در جايی كه به آب افتاد گلی روييد كه نارسیس ( نرگس ) ناميده شد. وقتی نارسیس مرد، اوريادها – الهه های جنگل – به كنار درياچه آمدند و دیدند كه درياچه ی آب شيرين به كوزه اي سرشار از اشك هاي شور تبدیل شده. اوريادها پرسيدند: چرا مي گريي؟ دریاچه گفت: براي نارسیس  می گريم. اورياد ها گفتند: آه شگفت آور نيست كه براي نارسیس می گريی و ادامه دادند هر چه بود با آن كه همه ی ما همواره در جنگل در پی او می شتافتيم تنها تو فرصت داشتی از نزديك زيبايی اش را تماشا كنی.

درياچه پرسيد: مگر نارسیس زيبا بود؟  اوريادها شگفت زده پاسخ دادند: كی می تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند؟ هرچه بود هر روز در كنار تو می نشست. درياچه مدتی ساكت ماند  و سرانجام گفت: من برای نارسیس  می گريم اما هرگز زيبايی او را ندیده بودم.! براي نارسیس مي گريم چون هر بار که  به رويم خم می شد تا خود را در من ببیند، من می توانستم در چشمانش بازتاب زيبايی خود را ببينم.

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در شنبه هفتم مهر 1386  |
 سرنوشت ما در دست يک سکه
                               سرنوشت ما در دست يک سکه

درخلال يک نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت .فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان کامل داشت ولي سربازان دودل بودند .
فرمانده سربازان را جمع کرد و سکه اي از جيب خود بيرون آورد روبه آنها کرد وگفت: سکه را بالا مي اندازم اگر رو بيايد پيروز ميشويم و اگر پشت بيايد شکست مي خوريم بعد سکه را بالا پرتاب کرد .
سربازان همه با دقت به سکه نگاه مي کردند تا به زمين رسيد.
سکه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نيروي فوق العاده اي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد معاون فرمانده پيش او آمد و گفت:قربان شما واقعا مي خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟
فرمانده با خونسردي گفت : بله و سکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود.
نکته: هر جوري شده ، به هر طريقي اعتماد به نفس رو بالا ببريد


 

|+| نوشته شده توسط سما در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 در موفقیت ها به یاد خدا باشید


چرا من؟

 

آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.
او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:
«چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌»

آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدايا چرا من؟" و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم "خدايا چرا من؟"

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 آخرین امید


تنها بازمانده

 

در پست قبلی در مورد تبدیل شکست به پیروزی صحبت کردیم و «آبراهام لينكلن» را به عنوان یک اسطوره در این کار معرفی کردیم. حال می خواهم دراین باره حکایتی بیان کنم:

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من این جا هستم؟
آن ها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

پس به یاد داشته باشید، در زندگی اگر کلبه تان سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه چهارم مهر 1386  |
 تیر انداز و گنج


تیر و کمان و  نقشه ی گنج

 


دوستان عزیز و همراهان گرامی سلام. امروز می خوام داستان زیبایی از "مثنوی معنوی" رو براتون بازگو کنم. نکته ی مهمی در این حکایت هست و اون هم اهمیت دقت و درست گوش دادن به صحبت های دیگرانه.  خیلی از سوء تفاهمات کلامی از تحلیل نادرست جملات و کلمات به وجود میاد. امیدوارم از این حکایت استفاده ی لازم رو ببرید.


داستان تیرانداز یکی از داستان های مهم و کلیدی در مثنوی است.
مرد مفلس و بی پولی از شدت نداری و فقر دست به دعا می برد و از خداوند تقاضای ثروت می کند.

در خواب هاتف غیبی خبر از نقشه ی گنجی می دهد و خداوند به او می گوید این گنج از آن توست حتی اگر دیگران از این نقشه ی گنج با خبر شوند.

جوان بعد از دیدن این خواب آن چنان خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید، با شادی و شعف به دنبال نقشه رفت آن را پیدا کرد. در آن نقشه گفته شده بود که در جایی خاص رو به قبله تیری در کمان بگذار و هر جا تیر افتاد آن جا را حفر کن و گنج خویش را بردار!

تیرانداز تیری در کمان گذاشت و زه را کشید و جایی که تیر افتاده بود را فورا حفر کرد اما گنجی نیافت. با خود گفت بایستی با قدرت بیشتری زه کمان را بکشم. مجددا تیر دیگری در کمان گذاشت این بار نیز گنج را نیافت. هر بار با قدرت بیشتری زه را می کشید و تیر را دورتر می انداخت ولی از گنج خبری نبود!

تیرها دورتر می افتاد ولی باز هم از گنج خبری نبود!

این کار آن قدر ادامه پیدا کرد که مردم شهر به او مشکوک شده و خبر به پادشاه رسید. پادشاه که جریان گنج را فهمیده بود  کماندارن ماهر را جمع کرد و آن ها با تمام قدرت تیر می انداختند و بعد زمین را می کندند  . آن ها ۶ ماه این کار را ادامه دادند اما گنجی در کار نبود.

بعد شاه گفت که این مرد دیوانه است. اورا رها کنید و اگر گنجی هم پیدا کرد به او کاری نداشته باشید.

مرد فقیر باز به خداوند پناه برد که خدایا نه تنها گنج ندادی بلکه رنج هم افزون شد و مردم مرا دیوانه می دانند. باز هاتف در خواب او آمد و گفت تو فضولی کردی و نصفه نیمه به پیغام ما گوش دادی. ما گفتیم تیر را در کمان بگذار، نگفتیم که زه را بکش!

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 تا چه حد به افراد مجموعه ی خود متعهد هستید؟


دوستانتان تا چه حد برای شما ارزشمندند؟

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آن ها را كشت، اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه ی بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده، دروازه ی تمام مرمری عظيمی ديدند كه به ميدانی با سنگ فرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.
رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اين جا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اين جا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اين كه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده ی خاكي با درختانی در دو طرفش باز مي‌شد. مردی در زير سايه ی درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم. من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اين جا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه ی مرمری هم گفت آن جا بهشت است!
- آن جا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوی ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمی زيادی مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگی به ما مي‌كنند. چون تمام آن هايی كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

البته مصداق کامل این حکایت در مورد کارمون وجود داره.
لیدرهای عزیز که حالا دیگه تو وست ویژن برای خودتون کسی شدین و ...
واقعا چه قدر به فکر افراد مجموعه تون هستید؟
چه قدر به فکر این هستید که اون ها رو هم وارد بهشت کنید؟

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در دوشنبه دوم مهر 1386  |
 از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده كنيم
           

             از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده كنيم

 

کودک ده ساله اي كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد؛ استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله، فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهي نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن «كودك يك دست» موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد!؟ استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي! نتيجه: ياد بگيريم كه در زندگي، از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده كنيم. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست؛ بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.

|+| نوشته شده توسط سما در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 دو روی سکه


همیشه "شیر" باش

 

جنگ عظيمي بين دو كشور در گرفته بود. ماه ها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ كماكان ادامه داشت. سربازان دو طرف خسته شده بودند. فرمانده ی يكي از دو كشور با طرحي اساسی قصد حمله ی بزرگی را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتی ريخته شده بود، كه فرمانده به پيروزی نيروهايش اطمينان كامل داشت ولي سربازان خسته، دو دل بودند.

فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه ی حمله ی خود، توضيحاتی به آن ها داد. سپس سكه ای از جيب خود درآورد و گفت: " سكه را بالا مي اندازم، اگر شير آمد پيروز می شويم و اگر خط آمد شكست می خوريم. " سپس سكه را به بالا پرتاب كرد. سربازان با دقت، حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد. " شير " آمده بود. فرياد شادی سربازان به هوا برخاست. فرداي آن روز، با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: " قربان، آيا شما واقعا می خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟ "

فرمانده لبخندی زد و گفت : " بله " و سكه را به او نشان داد.

هر دو طرف سكه شير بود.

پس بهتر است ما هم هميشه دو روی سكه ی زندگيمون شير باشه، چون اون موقع هميشه با ديد مثبت به زندگی نگاه مي كنيم. شما نظرتون چيه؟    

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 بررسی روش های نوین مدیریتی(قسمت دوم و آخر)


بررسی روش های نوین مدیریتی(قسمت دوم و آخر)

 

 
اما روش دوم: مديريت به روش غازها
غازها پرندگان کوچک و جالبی هستند. هر غازی می داند که بايد همان جائی برود که مجموعه قصد رفتن به آن جا را دارد. از آن جا که غاز پيشرو به سبب وزش باد در مسير زودتر از ديگران خسته می شود به عقب گروه باز مي گردد و غاز ديگری از بخش ميانی مجموعه به جای او پرواز کرده و در راس سايرين قرار می گيرد. اين بدان معناست که هر غازی دقيقاً می داند که دسته ی غازها به کجا می رود. هر غازی می بايد آماده باشد تا در صورت ضرورت گام پيش نهاده و مسئوليت جلو دار بودن را بپذيرد. حقيقت اين است که غازها نسبت به وضعيت يکديگر حساس هستند.
 
اساساً از خصوصيات يک سازمان کارا اين است که اعضا نسبت به يکديگر متعهد باشند. غازها به خوبـــی درک می کنند که نسبت به سرنوشت يکديگر مسئولند.
 
اما اجازه بدهيد نگرش ها و روشهايی که با استفاده از رفتار اين موجودات کوچک می توان در سازمان ها به کار برد را بررسی کنيم:
 
نگرش اول: غازها در پائيز به شکل يک پارچه ای از محيط زيست خود کوچ می کنند و علی رغم گرما در پائيز دسته ی پرندگان فرا رسيدن سرما را پيش بينی می کنند.
يادگيری: ادامه ی بقا نيازمند توانائی پيش بينی نيازهای آينده است. نيازهايی که می توان به دو دسته ی کوتاه مدت و بلند مدت تقسيم کرد. تضمينی برای موفقيتی که سازمانمان يا خودمان در آن قرار داريم وجود ندارد، مگر با آماده بودن و پيش بينی آينده. غازها هرگز به آسودگی و راحتی امروز غره و قانع نمی شوند.
 
 
نگرش دوم: غازها با پرواز به شکل V و از طريق همکاری متقابل حرکت می کنند به طوری که نسبت پيشرفت مجموعه ی غازها به سمت مقصد می تواند ١٧١٪ بيش از حرکت فردی غازها باشد.
يادگيری: فرم پرواز به شکل V مفهوم هم گوش را به اثبات می رساند. در واقع ما مسئول عملکرد خودمان هستيم و بايد پرواز را انتخاب کنیم. اما نبايد آن را تنها انتخاب کنيم.
 
 
نگرش سوم: زمانی که يکی از پرندگان گروه بيمار يا زخمی می شود، دو غاز برای حمايت و کمک رسانی به او از آرايش خارج می شوند و تا هنگامی که مجدداً بتواند پرواز کند همراه او باقی می مانند. هنگامی که آماده برای پيوستن به گروه شد، آن ها يک آرايش سه نفره را برای رسيدن به گروه در پيش می گيرند.
يادگيری: کار تيمی يعنی اين که هرگز اجازه ندهيد ديگر اعضای تيم شکست بخورند. هر گروه يا دسته متشکل از انسان های جايزالخطاست. بايد يک فرهنگ آموزش خلق کنيم جائی که بکارگيری از اشتباهات به عنوان فرصتی در جهت يادگيری باشد. در چنين فرهنگی گروه، سختی تجربه ی فردی را از بين می برد و آن را مي پذيرد.
منبع: پارس تابا

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 خود را فراموش کنیم و ...

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟



او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.



فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد . كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي . ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

 

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385  |
 بخت خوب

بخت خوب

نویسنده: دکتر راشل نا ئومی ریمن
مترجم: مهدی مجرد زاده کرمانی


 

هر اتفاق بدی که در خانواده ما می‌افتاد، پدرم سرش را تکان می‌داد و می‌گفت «این هم از بخت خانواده ما» و این عبارت را در کمال راحتی و عادلانه برای هر موردی به کار می‌برد و فرقی برایش نمی‌کرد که این اتفاق بد، به سادگی از دست دادن جای پارک اتومبیل باشد و یا مورد مهمی نظیر ورشکستگی و یا بیماری مزمن تنها دخترش. بخت خانواده ما بی‌تردید بخت خوبی نبود. پدرم که عقیده محکمی به مجبور بودن انسان در این جهان داشت، زندگی را ناشی از تصادفات روزگار و در معرض خطر می‌دانست و خود را دستخوش حوادث می‌دید. بخت خانواده ریمن غالباً در خواب بود. طی سال‌های بسیار، عقیده بر این بود که ما مردمان بدبختی هستیم.

    در سال 1971 پدرم جایزه بخت آزمایی ایالت نیویورک را برد. مبلغ جایزه، رقم سرسام آوری نبود، ولی بیش از آن بود که پدرم در عمر خود چنین مبلغی را یک جا د یده باشد. از نظر او، پول بادآورده‌‌ای بود. از نظر من هم بخت خوبی بود، نه به لحاظ پول، بلکه به خاطر آن چه که بعد از آن اتفاق افتاد.

    هنگام برنده شدن، پدرم در بیمارستان بستری بود و پس از جراحی غده‌‌ای که معلوم شد خوش خیم بوده است، دوران نقاهت را می‌‌گذراند. او بلیت را به سینه‌اش چسبانده بود و می‌گفت به هیچ یک از افراد خانواده‌، دوستان و حتی مادرم اعتماد ندارد تا آن را برایش نقد کند. باور کرده بود که ممکن است دیگران بلیت را برای خودشان بردارند، و یا بگذارند کسی آن را بدزدد، و یا هنگام نقد کردن، کارکنان اداره بخت آزمایی سرشان را کلاه بگذارند و بلیت را ثبت نکنند. مدت‌ها بلیت را نگه داشت. هنگامی که آخرین مهلت ارائه بلیت نزدیک شد، من و مادرم را قسم داد که این راز را فاش نکنیم، چون اگر دیگران بفهمند که پول بادآورده‌‌ای به دستمان رسیده است، به فکر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بلیت را برد و نقد کرد، ولی هرگز آن را خرج نکرد، چون می‌ترسید دیگران بفهمند که او پول دارد.

    کم کم نگرانی خاصی بر زندگی ما سایه انداخت. پس از آن ثروت بادآورده‌‌ای نصیب من شد که جنبه معنوی داشت. من دیدم که بخت بد خانواده ما ساخته و پرداخته خود ماست. برای این که پدرم در این جهان خوشبخت شود، هیچ راهی وجود نداشت. او حتی می‌توانست بردن پنجاه هزار دلار جایزه را به یک بدبختی، موجبی برای اندوه و غصه، نگرانی و فشار عصبی تبدیل کند. پیش از آن واقعه، من باور کرده بودم که ما واقعاً بدبخت هستیم، بعد از آن گویی پرده تاریکی که بر زندگی ما افتاده بود، برداشته شد. بعد از واقعه بلیت بخت‌آزمایی، گویی به ثروت بادآورده‌ای دست یافتیم.

    اما از زندگی پدرم ثروت‌های بادآورده‌ی دیگری هم نصیب من شد و آن درس‌هایی بود درباره از دست دادن و به دست آوردن. در حقیقت، هیچ انسان زنده‌‌ای وجود ندارد که چیزی را از دست نداده باشد. در واقع، از لحظه تولد، فقدان چیزها را یاد می‌گیریم. غالباً طرز تلقی خانواده را از موضوع فقدان، می‌پذیریم، همچنان که من پذیرفتم. این درس‌هایی که درباره فقدان و معنی آن یاد می‌گیریم، جزو مهم‌ترین درس‌های زندگی ما هستند. این حکمت‌ها را کسی با کسی در میان نمی گذارد، زیرا وقتی چیزی را از دست می‌دهیم، غالباً احساس شرمندگی می‌کنیم.

    پدرم در خانواده‌‌ای مهاجر به دنیا آمده بود و از خردسالی کار کرده بود. در بیشتر ایام عمر خود، دارای دو شغل بود. شب‌ها، غالباً در حالی که پاهایش را در لگن آب گرم گذاشته بود، خوابش می‌برد، و خسته‌تر از آن بود که چیزی بگوید. غالباً در استخدام دیگران بود و طبق میل دیگران و در جهت هدف‌های دیگران کار می‌کرد. یکی از اولین چیزهایی که یادم است پدرم به من گفت این بود که چه قدر مهم است انسان آقای خودش باشد و اختیار زندگی خودش را داشته باشد.

    من در طبقه ششم آپارتمانی واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران کودکی، یک بازی بود که به کمک پدرم انجام می‌دادم. او درباره خانه‌اش صحبت می‌کرد. خانه‌‌ای که بنا بود زمانی مالک آن شود. در آشپزخانه آن یک ماشین ظرف‌شویی بود. یک باغچه هم داشت. بحث ما بر سر این بود که آیا اتاق نشیمن به رنگ سبز روشن باشد یا به رنگ کرم. من طرفدار رنگ کرم بودم و او فکر می‌کرد که این رنگ، خیلی سطح بالاست.

    وقتی سرانجام پدر و مادرم جای کوچکی را در لانگ آیلند خریدند و پدرم بازنشسته شد من بیست سال داشتم. تا مدتی به نظر می‌آمد که رویای او به حقیقت پیوسته است. یک روز شنبه، چند ماه پس از آن که صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف کردم و دیدم که پدرم توی صندلی از فرط خستگی خوابش برده است. منظره‌‌ای که از زمان کودکی با آن آشنایی داشتم، ولی فکر می‌کردم که دیگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت که پدرم به تازگی کار کوچکی پیدا کرده است و شاید بتوانند دستی به سر و روی خانه بکشند. هر چیزی استهلاک دارد.

    بار بعدی که به دیدارشان رفتم، باز هم توی صندلی خوابیده بود. پرسیدم «از وضعتان راضی هستید؟» مادرم گفت «خوب، پدرت می‌ترسد کسی وارد منزل شود و هر چه را که در این مدت به زحمت فراهم کرده‌ایم، ببرد. او هنوز ناچار است کار کند تا شاید بتوانیم خانه را به دستگاه دزدگیر مجهز کنیم» دلم فرو ریخت. پرسیدم که چه قدر خرجش می‌شود. از جواب طفره رفت و گفت طولی نمی‌کشد که آن را نصب خواهند کرد. چند ماه بعد که به دیدارشان رفتم، پدرم را خسته و کسل دیدم. پرسیدم که چه موقع برای استفاده از تعطیلات به سفر می‌روند. مادرم گفت «امسال که نمی‌شود. نمی‌توانیم خانه را خالی بگذاریم.» پیشنهاد کردم کسی را برای مراقبت از خانه بیاورند. پدرم با ترس گفت «نه، نه، می‌دانی که مردم چه جوری هستند. حتی دوستان با دلسوزی از اموا ل آدم نگهداری نمی‌‌کنند.» و بعد از آن دیگر به مسافرت نرفتند.
    سرانجام، طوری شد که پدر و مادرم به ندرت با هم بیرون می‌رفتند، حتی برای رفتن به سینما. همیشه احتمال آتش سوزی یا فاجعه مبهم و نامعلوم دیگری وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجیب و غریبی را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاکم شد که هیچ یک از کارفرمایان سابقش چنان نبودند.

وقتی بترسیم که چیزی را از دست بدهیم، اشیایی که ما مالک آن‌ها هستیم، مالک ما می‌شوند

منبع:Se7eN Vision team

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در جمعه پانزدهم دی 1385  |
 
 
بالا