کیمیاگر
مرد جواني در رويا ديد كه گنج بزرگي در جايي منتظر اوست ... او بايد به مصر مي رفت و آن جا كه اشكش به زمين مي چكيد گنج او نهفته بود ......او خانه ي خود در اسپانيا و درخت بزرگي را كه در كنار خانه اش بود و هر روز زير سايه اش ساعت ها مي نشست را ترك كرد و راهي مصر شد. درخت همدم هميشگي او بود و او شاخه هاي آن را با نوارهاي رنگي كه در باد مي رقصيدند تزئين كرده بود .....
سفرش دو سال طول كشيد و ماجراهاي زيادي را از سر گزراند. گاه مجبور بود براي خرج راهش ماه ها در يك شهر كار كند و گاه با قبايلي دوست مي شد و حتي در جنگ هاي آن ها شركت مي كرد ........ درسهاي بسياري از اين سفر آموخت به طوري كه ديگر هرگز آن آدم قبلي نبود ... حتي همسر مورد علاقه اش را نيز در يكي از شهرهاي بين راه پيدا كرد، اما همچنان مشتاق ادامه ي سفر بود. پس موقتا از او جدا شد تا سفرش را تمام كند .........
بالا خره به مصر رسيد به سرزمين اهرام ... از آن رويا ماه ها مي گذشت و به سختي آن را به خاطر داشت اكنون فقط شيفته ي سفر و ديدن اهرام بود ... وقتي اهرام را از دور دست ديد ناخود آگاه شروع به گريستن كرد و اشك هايش بر زمين خشك زير پايش چكيد ... ناگهان ياد رويايش افتاد "گنج تو آن جاست كه اشكت بر زمين مي چكد " ...
شروع به كندن زمين كرد. مدت زيادي ادامه داد اما به گنج نرسيد ...سه سرباز كه از آن جا مي گذشتند مرد جوان را ديدند و شروع به تفتيش او كردند. در لباسش يك قطعه طلا يافتند كه از يكي از قبائل بابت كمك در جنگ هديه گرفته بود. سربازان به خيال اين كه او گنج پيدا كرده يا دنبال گنج است شروع به كتك زدنش كردند تا از او اعتراف بگيرند. بعد از مدتي او مجبور شد ماجرا را برايشان تعريف كند كه چگونه يك رويا او را به سفري دور و دراز كشانده و دست آخر هيچ گنجي هم در كار نبوده ........
سربازان شروع به خندين كردند ... يكي از آن ها چند ضربه ي ديگر به مرد جوان زد و گفت اينرا زدم چون خيلي احمقي كه رويا هايت را باور مي كني. من هم يك رويا ديدم كه گنجي در اسپانيا در زير يك درخت بزرگ كه شاخ و برگش با نوارهاي رنگي تزئين شده و در باد مي رقصند مخفي شده و منتظر من است اما من هرگز آن را باور نكردم ... فقط يك انسان احمق ممكن است به دنبال يك رويا خانه ی امن خود را رها كند و به سفري پر خطر برود .........................
ناگهان با شنيدن روياي آن سرباز اشك از چشمانش جاري شد اما لبخند فراخي بر لبانش موج ميزد .........بعد از ديدن اهرام راه بازگشت را در پيش گرفت و همراه همسرش به اسپانيا برگشت ......به سراغ درخت رفت و شروع به كندن زمين كرد و با كمال شگفتي ديد كه رويايش حقيقت داشته و گنج آن جا بود ......
اين داستان خلاصه اي بود از ماجراي كتاب كيميا گر نوشته ي پائولو كوئليو .......چون مدتی پيش آن را خواندم ماجراي آن را دقيقا به خاطر نمي آورم. بنابراين بعضي از مشخصات را عوض كردم ...........
زندگي براي اكثر ما گنجي در خود دارد، اما گنج را مستقيم و راحت در اختيار ما نمي گزارد. گنج پاداش سفر است، پاداش آموختن، آموختن درسهايي كه ما را به موجودي آگاه تر قوي تر و شايسته تر تبديل مي كند .......... سفر نماد از خود برون شدن و تجربه كردن زندگيست ... رها كردن خانه ي امن و دل به خطر سپردن .... زندگي آدم هاي ترسو را دوست ندارد و پاداش آن ها جز افسوس چيزي نخواهد بود ...خطر كردن يعني پذيرفتن تغيير و دست كشيدن از عادت هاي ديرينه ......
زندگي مانند رودخانه ايست كه همواره رو به جلو و رو به تغيير مي رود و اگر كسي بر خلاف آن شنا كند جز خستگي نصیبش نمي شود .....تغيير رمز تازگيست. اگر تن به تغيير ندهيم مانند مرداب خواهيم بود ......
آن كه رويايي در زندگي نداشته باشد با مرداب فرقي ندارد. چون وقتي رويايي نداشتي سفري هم نخواهي داشت و رودخانه اي كه از سفر باز ايستد يا مي خشكد يا خانه ي قورباقه ها مي شود ......اما وقتي سفر را به پايان رساندي به دريا خواهي رسيد به رويايت و شادي در دريا بودن را تجربه خواهي كرد و بعد باز آماده ي سفري ديگر خواهي شد به سوي دريايي بزرگ تر ..............
|
+| نوشته شده توسط
مدیر وبلاگ در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
|